و ماییم ،وما بودیم ،و ما هستیم کوهی از غرور و تو ای سرو ناز تو که با دست خود پس میزنی و با پای خود به پیش ،ما را که به هر ساز تو میرقصیم به سفسته گرفته ای. و ما خود آگاه ترینیم از منظورمان ،نَه منظورتان ،شاید هم منظورشان.. لیکن آنچنان بی نیازترینیم از شما ،نَه از جنس شما ،شاید هم امثال شما ،که توپ هم تکانمان نمیدهد از این بی تکانی این وسط دلی می ماند سرخ روی که میدهیم سگ تناول کند شاید که عبرتی گیرند از ازلال او. روزگارانی در شهری بهمنی نام ،دخترکی ترش روی به مکتب خانه ای وارد شد و رو به استاد چنین گفت: که ای استاد ،نظر ما بر آن است که این چنین و آنچنان استاد کمی تامل کرد و گفت: در این مبحث گفتمان ها موجود می باشد و نیاز است به بحث و جدل ناگهان دخترک برآشفت و نوک دماغ بینانه گفت : نَه استاد ، من قصد ازدواج ندارم. و این چینن بود که استاد رو با آسمان این چنین گفت با خدای خویش : ((( پروردگارا !!! یه عقلی به این دِه و یه پولی به ما )))
|